
وحی از گوشهی چشمانِ تو در می آید رازداری کن و از من گله در جمع مکنباز بازیچه مشو، بار سفر جمع مکنبا حضور تو قرار است مرا زجر دهندخویش را مایهی دلگرمی هر جمع، مکنبه گناهی که نکردم به کسی باج مدهآبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکنترسم آسیب ببیند بدنت، دور خودتاینهمه هرزهی آلوده نظر جمع مکنآخرینشاخهیتو سهمِعقابی چو من استروی آن چلچله و شانهبسر جمع مکنتا برآمد نفسم جمعِ هوادارت سوختروبروی منِ دیوانه نفر جمع مکن!"اعتماد اصل قشنگیست" درست است، ولیتو دلت خواست که بیمنطق و بیحد باشدباب میل ...
ادامه مطلب
رازداری کن و از من گله در جمع مکنباز بازیچه مشو، بار سفر جمع مکنبا حضور تو قرار است مرا زجر دهندخویش را مایهی دلگرمی هر جمع، مکنبه گناهی که نکردم به کسی باج مدهآبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکنترسم آسیب...
ادامه مطلب