خرید بک لینک
رازداری کن و از من گله در جمع مکن
باز بازیچه مشو، بار سفر جمع مکن

با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایهی دلگرمی هر جمع، مکن

به گناهی که نکردم به کسی باج مده
آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن

ترسم آسیب ببیند بدنت، دور خودت
اینهمه هرزهی آلوده نظر جمع مکن

آخرینشاخهیتو سهمِعقابی چو من است
روی آن چلچله و شانهبسر جمع مکن

تا برآمد نفسم جمعِ هوادارت سوخت
روبروی منِ دیوانه نفر جمع مکن!

"اعتماد اصل قشنگیست" درست است، ولی
تو دلت خواست که بیمنطق و بیحد باشد

باب میل تو کسی بود که وقتی گفتی،
"شک نکن ماست سیاه است" بگوید: باشد!

گرچه لبخند تو و اشک تو مصنوعی بود
شک نکردم به تو، گفتم نکند بد باشد

دیگر از آخر قصه چه توقع دارید؟
جهل و نیرنگ اگر پیش درآمد باشد

بیگمان لاشهاش ارزانی کفتار شود
هر که در کشتن یک گرگ، مردد باشد..

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد

در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد

یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد

موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد
•••
از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد

قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد

ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد

باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد

آن مسافر كه سحر گريه در آغوشم كرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم كرد

خواستم دست به مويش ببرم خواب شود
عطر گيسوش چنان بود كه بي هوشم كرد

معصيت نيست نمازي كه قضا كرد از من
معصيت زمزمه هايي ست كه در گوشم كرد

نيمه شبها پس از اين سجده كنان ياد من است
آن سحرخيز كه آن صبح فراموشم كرد

چه كلاهي به سرم رفت، كبوتر بودم
يك نفر آمد و با شعبده خرگوشم كرد

در عزاداري او رسم ِ چهل روز کم است
ياد چشمش همه ي عمر، سيه پوشم كرد

روح برخواسته از من ته این کوچه بایست

بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم

پ ن:جمعه اگه همه چی اکی بود و مصلی طلبید دیگ ایشالا میرم نمایشگاه کتاب عطاردش رو میگیرم.

خدا رو ج دیدی شاید خودش هم بود یه امضا زد زیرش

برچسب: نویسنده: بهار میرزاپور تاريخ: جمعه 27 ارديبهشت 1398 ساعت: 11:50

صفحه بندی