خرید بک لینک

هرچه راباعشق پیدا میکنی گم میشود،
دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود،

روزهای زندگی راباهزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،

عمرمثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،

رازخیلی ازبزرگی هابه کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریامیکنی گم میشود،

باهمه زیبائی اش رسم بدی داردقطار،
هرچه راآنی تماشامیکنی گم میشود،

زندگی را بیش ازاین مانندمن جدی نگیر،
تاوصالش را تمنا میکنی گم میشود....

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را !
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را …

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را …

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را !

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را:

منم آن شیخ سیه روز، که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را …

#دوسش داری...

*دوس داشتنت کافی نیست...

#باید درکش کنی

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 11:26 توسط عسل |

برچسب: نویسنده: بهار میرزاپور تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:28

صفحه بندی