خرید بک لینک

من بدجور دلتنگ توأم، باران که میگیرد
کمی اشک است درمانش دل انسان که میگیرد

چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست

منم و باز باران بین قم - تهران که میگیرد

تو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل میشود کارم دلم آسان که میگیرد!

سپردم به دست فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که میگیرد... ولی باران که میگیرد..

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟

یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی

از چار چوب پنجره دیوار را دیدی؟

اصلا# ببینم تا به حالا صخره بودی؟

از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟

از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟

در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟

دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟

حقا که با من فرق داری لااقل تو

او را که میخواهی خودت یک بار دیدی

پس شاخههــــاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگـــر بســـيار اگـــر كـــم فـــرق دارند
شــادم تصــور مـــيكني وقتـــي ندانـــي
لبخندهــــاي شـــادي و غـــــم فرق دارند
برعكـــس مــــيگــردم طـواف خانـهات را
ديــوانــههــا آدم بــــه آدم فـــرق دارنــــــد
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با ايــن حســـاب اهل جهنم فرق دارن

برچسب: نویسنده: بهار میرزاپور تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 21:40

صفحه بندی